خرید بک لینک
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا ماننددلم تنگ استبیا ای روشن، ای روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیهادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامالدلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیهاو این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابیبیا ای همگناه ِ من درین برزخبهشتم نیز و هم دوزخبه دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با منکه اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیهاو من میمانم و بیداد بی خوابیدر این ایوان سرپوشیدهٔ متروکشب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ستکه در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوهابیا امشب که بس تاریک و تنهایمبیا ای روشنی، اما بپوشان رویکه میترسم ترا خورشید پندارندو میترسم همه از خواب برخیزندو میترسم همه از خواب برخیزندو میترسم که چشم از خواب بردارندنمیخواهم ببیند هیچ کس ما رانمیخواهم بداند هیچ کس ما راو نیلوفر که سر بر میکشد از آبپرستوها که با پرواز و با آوازو ماهیها که با آن رقص غوغایینمیخواهم بفهمانند بیدارندشب افتاده ست و من تنها و تاریکمو در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابندپرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبیبیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! "اخوان" +هر چند باید ساعت یک و دوی نیمه شب به بعد پست میشد!

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 3:02

کاش یک دختر روستایی بودم و هر روز می آمدم سراغ مزرعه ی چشم هات؛و گندم میچیدم...

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 3:37

"باز میروم به پاتوقمان در خیال و وهم" رو برویت نشسته ام و خیره شدم به چشم هات و ازشان گندم میچینم.خوب که از چیدن گندم سیر شدم،آرام آرام از سراشیبی مژه هات لیز میخورم پایین.قدم به قدم گونه هات را میبوسم.به لب هات که میرسم جانی تازه میکنم،شرابی مینوشم و باز راه می افتم.کوه شانه هات تنها بلندی دنیاست که ترسی ازشان ندارم.پایین می آیم.پایین و پایین تر.لابلای انحنای انگشت هات لم میدهم.بند بندشان را بغل میکنم. ناگهان سقوط میکنم. فنجان قهوه را برمیداری. مینوشی. تمام که شد،بلند میشوی و میروی. تو سال هاست رفته ای و من سال هاست سقوط کرده ام و هوا سال هاست بارانی ست و فنجان خالی قهوه سال هاست روی میز مانده و کافه سال هاست تعطیل شده و و و +از خانه که می اییدستمالی سفیدپاکتی سیگارگزیده شعر فروغو تحملی طولانی بیاوراحتمال گریستن ما بسیار است ....میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بودکه راه را بی دلیلِ راه جسته بودیمبی راه و بی شمالبی راه و بی جنوببی راه و بی رویا ...من راه خانه ام را گم کرده اماسامی آسان کسانم رانامم رادریا و ..دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد ..."سید علی صالحی"+بی آنکه ربطی بین هذیان بالا و شعرهای پایینش باشد؛"ناراحتم از اینهمه بی ربط"!

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 3:37

دوست دارم از خبرها فرار کنم.

دوست دارم به شما پناه بیاورم.

برای چند لحظه ام که شده هر دو فراموش کنیم که من چقدر خراب کرده م؛ و بعد در آغوشم بگیرید و من نه هفده سال،که هفتاد سال خستگی را در آغوشتان ببارم.

و همان چند لحظه تا ابد ادامه پیدا کند ..

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 2:22

اصلا به دنیا که می آیی،حتی با لحاظ "و نفخ فیه من روحی"،یک چیزهایی سنجاق شده به وجودت.این اصلا به معنی لکه دار شدن فطرت پاک و این ها نیست. این ابتلاست.امتحان است.قرار است معلوم شود چند مرده حلاجی. این چند مرده حلاج بودن را هم باید تا هجده سالگی یکسره کنی.1تو خیلی وقت است این را میدانی.خیلی وقت.اما هی نشستی.هی ایستادی.هی آرام آمدی.حالا ولی فقط شصت روز مانده.یعنی حتی به دوتا چهل هم نمیرسد.اما شصت روز مانده!بجنب.هنوز وقت هست.تو اجازه ی ناامید شدن نداری.تو وقت خسته شدن نداری.وقت کندن سنجاق هاست.وقت قد بلند شدن است. 1 «وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ». این نقل ذیل آیه روایتی از امام صادق (علیه السلام) است که فرمود: «تَوْبِیخٌ لِابْنِ ثَمَانَ عَشْرَةَ سَنَةً». این آیه خطاب به هجده ساله ها است. یعنی خطاب خدای متعال در این آیه، توبیخِ هجده ساله هایی است که به جهنّم رفته اند؛ مُراد، هفتاد ساله و هشتاد ساله ها نیست؛ چهل سال به بالا نیست؛ منظور، هجده ساله ها است! هجده ساله هایی که روش رفتاری غلط گرفتند و سراغ معصیت رفتند و جهنّمی شدند. امّا چرا خدا هجده ساله های جهنّمی را این طور توبیخ می کند؟ جهت این است که انسان از نظر رشد روحی به این مقطع که رسید، دیگر

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 18:33

کاش انگشت هات بودم

کاش دکمه ی پیراهنت بودم

کاش مردمک چشم هات بودم

کاش ارتعاش آوات بودم

کاش خون جاری در رگهات بودم

..

+بعد عمری عشق بازی

ذکر تسبیحات مارا ..!

دوستم دارد؟ندارد؟

دوستم دارد؟ندارد؟

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 18:33

خداوکیلی اگه باز من خواستم قالب عوض کنم بخوابونید زیر گوشم

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 18:33

سلام حاجی!سلام بابا!سلام سردار... میدانی چند وقت است حرف نزدیم..؟ بابا دخترت بزرگ شده.دخترت شبیه همه شده.دخترت همه شده... دیگر در سرش هوای پرواز نیست.دیگر فکر هجرت نیست.دیگر فکر راه نیست... بابا دخترت با همان چیزهایی خوشحال میشود که دیگران میشوند. بوی خاک مستش نمیکند.آبی آسمان عاشقش نمیکند. دلش بوی دنیا گرفته. اصلا میدانید چند وقت است به چشم هاتان خیره نشده؟شمعی روشن نکرده؟چیزی در دفتر "دوستت دارم"ننوشته؟دلش از چیزی نلرزیده؟ چرا..لرزیده...از چه اش را نگوید بهتر است اما... آخ بابا... دخترت دیگر آن دختر بچه ی عاشقی که بخاطر گم شدن پلاکش بغض میکرد نیست... هیچ نوشته ای به دیوار نیست.هیچ عکسی.هیچ دلی حتی ... دریاب جانا ...! دریاب . +این چشم ها چند وقتی ست کویر که هیچ،رمقی هم براش نمانده...

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 18:33

چون همینطور خلوت و ارام بمانی نظراتت را میبندم:)

بهتر است:)

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 18:33

صفحه بندی